شعرهایم همه بارانی توست

اشکهایم همه ارزانی توست

توان گفتن آن راز جاوداني نيست

تصوري هم از آن باغ ارغواني نيست!


پر از هراس و اميدم كه هيچ حادثه اي

شبيه آمدن عشق ناگهاني نيست


ز دست عشق به جز خير بر نمي آيد

وگرنه پاسخ دشنام مهرباني نيست!


درخت ها به من آموختند: فاصله اي

ميان عشق زميني و آسماني نيست


به روي آينه ي پر غبار من بنويس

بدون عشق جهان جاي زندگاني نيست



فاضل نظري


*به يكديگر عشق بورزيم، از هيچ چيز نترسيم، عشق اولين و زيباترين هديه خدا به انسان ست*

لبخند لطفا

نوشته شده در بیستم شهریور 1391ساعت 6:49 قبل از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

نمي دانم چرا عشق نوشتن هست اما

حس نوشتن نيست

........

نوشته شده در هشتم مرداد 1391ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

سلام عيد مبعث بر همه شما دوستاي عزيز مبارك

اين شعر تقديم به *امام خميني* كسي كه در همون روزي كه پرواز كرد و به ديدار دوست رفت ما رو هم به ديدار دوست خشنود كرد.

امشب دوباره ماه ِ شب ِ آسمان تويي

چيزي فراتر از همه كهكشان تويي

مولاي مهربان غزل هاي هر شبم

تنها اميد ِ اين غزل اي مهربان تويي

هر چند خسته ام غزلي تازه مي شوم

زيرا پناه خستگي ام هر زمان تويي

روديم و پا برهنه به دريا رسيده ايم

چون ناخداي كشتي دريا دلان تويي

ماييم و شعر و شبنمي احساس شاعري

مولاي مهربان غزل هايمان تويي




آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند

آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند؟؟؟


نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1391ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

تو اتفاق ساده اي بودي

افتادي و تنهايي ام بشكست

چشمانمان در يك شب برفي

عهد سپيد دوستي را بست

 

هر شب كنار پنجره با هم

از راز هاي زندگي گفتيم

گاهي به آرامش رسيديم و

گاهي از اين دنيا برآشفتيم

 

ما همچنان آيينه بوديم و

تصويرمان تا بي نهايت ها

هر شب به گوش ماه مي گفتيم

گلچيني از شعر و حكايت ها

 

در اين سكوت مبهم و جاري

ما حرفها را خوب فهميديم

تصويرمان يك قاب خالي بود

با چشم هاي دل ولي ديديم

 

اي اتفاق ساده اما دور

بشكن دوباره فاصله ها را

شايد كه با سختي بدست آري

يك روز مرواريد دريا را....


 

به كسي دل ببند كه بخاطر زيبايي هاي درونت تو رو زيبا صدا كنه نه بخاطر جذابيت هاي ظاهريت...
نوشته شده در پنجم خرداد 1391ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

انگار جاي روز وشب ما عوض شده

اصلا هوا بدون تو اينجا عوض شده

گفتم به كودكي كه چرا فكر خواب نيست

او گفت لحن آبي لالا عوض شده

فردا شدن اميد دل غنچه هاي ياس

اما دريغ غنچه كه فردا عوض شده

وقتي به جاي عشق هوس مي كشد نفس

يعني اصالت آدم و حوا عوض شده

اي دل مجنگ با خود و بس كن گلايه را

تا چشم وا كني همه دنيا عوض شده


در جستجوي قلب زيبا باش نه صورت زيبا

زيرا هر آنچه زيباست هميشه خوب نمي ماند

اما هر آنچه خوب است هميشه زيباست

نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1391ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

سلام به همه دوستاي گلم با اينكه 23 روز از عمر سال 91 ميگذره بازم سال نو مبارك

اگه دير اومدم ولي دست پر اومدم

كتابي رو خوندم به نام حيات دوباره رباعي كه از آثار شاعر ايرج زبردست بود من كه حسابي لذت بردم و گفتم شما عزيزان رو هم از لذتش بي بهره نگذارم البته شايد شما خودتون قبل از من شعرهاي زيباي اين شاعر خوش ذوق رو خونده باشيد اما به دوباره خوندنش مي ارزه

تا بال و پر عمر به رنگ هوس است

از اوج سرازير شدن يك نفس است

آن لحظه كه بال زندگي مي شكند

در چشم پرنده اسمان هم قفس است

.................

صد بار به سنگ كينه بستند مرا

از خويش غريبانه گسستند مرا

گفتند هميشه بي ريا بايد زيست

آيينه شدم باز شكستند مرا

...............

در عشق اگر عذاب دنيا بكشي

با اشك به ديده طرح دريا بكشي

تا خلوت من هزار غربت باقي ست

تنها نشدي كه درد تنها بكشي

...............

تا عشق تو داغ بر  جبين مي ريزد

چشمم همه اشك آتشين مي ريزد

هجران تو را اگر شبي آه كشم

خاكستر ماه بر زمين مي ريزد

.............

يك عمر به هر بهانه زخمم مي زد

با خنجر تازيانه زخمم مي زد

يك سو غم دوست بود و يك سو غم نان

با تيغ دو دم زمانه زخمم مي زد

............

امروز بيا ترانه خواني بكنيم

با سبزه و آب همزباني بكنيم

عيد است و غبار غم گرفته ست دلم

اي اشك بيا خانه تكاني بكنيم

............

اي صبح نه آبي نه سپيديم هنوز

در شهر اميد نا اميديم هنوز

ديدي كه چه كرد دست شب با من و تو؟

در باز و به دنبال كليديم هنوز

 ............

باران: تب هر طرف ببارم دارم

دهقان: غم تا به كي بكارم دارم

درويش نگاهي به خود انداخت و گفت

من هر چه كه دارم از ندارم دارم

..............

تا پاكي و سادگي مرا پيش ببر

تا كلبه ي بي رياي درويش ببر

اي لهجه ي خيس ابرها اي باران

دستان مرا بگير و با خويش ببر

................

شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گريه روبه رو عاشق او

پايان حكايتم شنيدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق او....

.............

دل اين دل پر حسرت و غم هديه به تو

شمع و شب و دفتر و قلم هديه به تو

مي خواستم از درد جدايي بنوي...

اين نامه نا تمام هم هديه به تو

...........

پاييز.../درخت.../باد.../بي برگ و بري

شب.../صاعقه.../مه.../پرنده و در به دري

كابوس چنان است كه در باغ زمان

هر شاخه به دست خويش دارد تبري

.........

پيراهن خيس ابر تن پوش من است

صد باغ تبر خورده در آغوش من است

اين زندگي كبود اين تلخ بنفش

زخمي ست كه سالهاست بر دوش من است



نام دگر بهار لبخند خداست....

نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1391ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

سلام

دلم میخواد یه شعر زیبا بنویسم براتون که توی این دقیقه نودی سال نود لذت ببرین ازش اما همه کتابا و دفترامو جمع کردم قراره اسباب کشی کنیم بریم تو خونمون راستی چقد جالبه که اسباب کشی ما با اسباب کشی زمین و زمان یکی شده زمین از یه فصل به فصل دیگه زمان از یه سال به سال دیگه و ما از یه خونه به خونه دیگه اما من نمیتونم شعر ننویسم پس رجوع کنیم به دفتر ذهن وشعر زیبایی از رهی معیری...

ساغر هستی

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست

وانچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال

صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع

در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرو مانده ست در دریای اشک

مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است

کوه گردون سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم

ور نه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست

آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست

ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست

ور تو را با ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعداز این روی مرا

ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه صبح و شکر خند گل و آوای چنگ

دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق؟

موج را آسودگی در بحر بی گرداب نیست


من که این شعر رو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

دعا کنیم نزدیک تحویل سال

هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال...



نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

سلام مهربانان

حتما بخوانید


شاعر گرانمایه و استاد بلند پایه مرحوم ملا محمدعلی بن غلامحسین بهبهانی متخلص به نادم از دوبیتی سرایان گمنام ایران و معروف آبپخش (بوشهر) است که در سال 1261 هجری قمری در درواهی (آبپخش فعلی) به دنیا آمده و در همانجا درس خوانده و بعد ها مکتب خانه دایر کرد و تا پایان عمر به آموزش و تعلیم کودکان ونوجوانان محل و روستاهای اطراف پرداخت.

نادم با ناصرالدین شاه و فایز دشتی معاصر بوده است. وی شاعری وارسته وپرمایه و ادیبی شایسته و باسواد بود که نطقش زینت بخش مجالس و محافل و به فنون شعر و شاعری و صناعات بدیعی و عروض و قافیه کاملا آشنا بوده است.

متاسفانه از اشعار فراوان او که قریب به دوهزار بیت است جز اندکی شعر پراکنده در اذهان و دفترچه های یادداشت قدیمی چیزی در دست نمی باشد.

نادم بعضی اوقات که به شهرها و روستاهای اطراف سفر می کرد و به خدمت خان ها می رسید هدایای خوانین را در راه برگشتن میان مردم فقیر روستاها تقسیم میکرد و گویند خود حتی اندکی هم از آنها استفاده نمی کرد. او هم به زبان فلکولوریک یعنی همان زبان محلی و هم به زبان اصیل فارسی شعر سروده است.
اواخر عمر نادم مصادف با پیروزی انقلاب مشروطیت بوده است او در سن هشتاد سالگی در سال 1341 ه ق در زادگاهش دار فانی را وداع گفت روحش شاد.

در اینجا من چند دوبیتی از اشعار زیبای وی انتخاب کردم که امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید


چو خواهی عزم کوی یار کردن

اول باید که چندین کار کردن

یکی زان جمله جان بر کف نهادن

دوم سر در رهش ایثار کردن

*******************

قدش از سرو سازد قصه مفهوم

به لب دندان چو مروارید معلوم

دهانش نون تنوین است نادم

که اید در کلام و نیست معلوم

*******************

رخ تو کعبه و محراب ابروت

صفا و مروه آن چشمان جادوت

طواف کوی حسنت حج نادم

حجر بوسم سیه خالی که بر روت

******************

ندانم آن غزال شوخ سرمست

عنان عشق کی بگرفته در دست

ندانم تیر عشق کی به جانش

اثر کرده که از من دیده بر بست

******************

دهانت خوش زبانی از که آموخت

دو چشمت خوش بیانی از که آموخت

بفرما وقت خندیدن لبانت

بتا شکر نشانی از که آموخت

**********************
شوم پروانه ی آن شمع پر نور

چو موسی رو نهم بر وادی طور

ز حسن او تجلی گشت نادم

روم تا من رسم بر او چو منصور

*********************

قدم خم گشته همچون ابروی تو

پریشان خاطرم چون گیسوی تو

بپرس احوال نادم از دهانت

سیه روزم چو خال هندوی تو

*********************

شب مهتاب خوش باشد سفر کن

سفر سوی نگار عشوه گر کن

سر شب طی نما نادم ره دور

بگردان دست دلبر در سحر کن

*******************

برادر بعد تو بر ما بلا شد

دل شوریده از غم مبتلا شد

به آن تیر و کمان و چشم و ابروش

دل نادم چو دشت کربلا شد

******************

جوانی عمر را بر باد دادم

به پیری پای در غربت نهادم

وطن چون کوی لیلی هست نادم

پس از قرنی چو مجنون ایستادم

******************

نه خسرو ماند با تاج کیانی

نه شیرین ماند در حسن و جوانی

نه بلبل با گل و گلشن وفا کرد

نه اسکندر به آب زندگانی

*


لبخند تو خلاصه خوبی هاست....

نوشته شده در ششم اسفند 1390ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

اینجا دلی برای سرودن نمی زند

 ساز شکسته نغمه بودن نمی زند

اینجا غزل بهانه دلها نمی شود

 چشمی به روی آینه ها وا نمی شود

 اینجا قلم مجال نوشتن نمی کند

 ابیات شعر قافیه بر تن نمی کند

 حتی نقاب با رخ ما در کشاکش است

 چشمانمان پر از عطش عشق و آتش است

 گاهی ز یاد می برم این را که کیستم

 تنها دلم خوش است که مثل تو نیستم

 فرقی نمی کند چه کسی پر کشید و رفت

 طاقت نداشت حوصله را سر برید و رفت

 اینجا کسی به چشم دل عاشق نمی شود

 هر غنچه شکفته شقایق نمی شود

 

اگه نقد کنید خوشحال میشم

نوشته شده در شانزدهم بهمن 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

سلام

 به پیشنهاد آقای بردخونی این شعر سپید تقدیم نگاه پر مهرتان

 

حادثه

من به یک حادثه می اندیشم

و به یک نور

به یک تازه به راه افتاده

و به دلتنگی رویاهایم

و به تنهایی اشعار غزل

من به این ثانیه ها دل بستم

که پس از ثانیه ها می بینم

لحظه ی حادثه را...

 

 

نوشته شده در بیستم آذر 1390ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط فاطمه زاهدپور| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت